عبد الرحمن جامي

172

الدرة الفاخرة في تحقيق مذهب الصوفية والمتكلمين والحكماء المتقدمين

واين است معنى عبارت شيخ إلى قوله بسبب تعقّله لذاته . وبعد ذلك ، بايد دانسته شود كه اين نحو از علم كه علم بأشياء ومعلولات واجب الوجود است چون از قبيل لوازم ذات اوست ، از جهة آنكه از لوازم علم بذات اوست ، وعلم بذات أو عين ذات اوست پس اين صور معلومه معلول خواهند بود از براي ذات أو . وچون صدور كثير از ذات واحده من جميع الجهات ممتنع است پس بايد مترتّب باشند بترتيب سببي مسبّبى بر حسب ترتيب معلومات . پس چنانچه عقل أوّل متقدّم است بحسب وجود بر ساير معلولات علم أو به أو هم متقدّم است بر ساير علوم . واين است معنى عبارت شيخ از قوله « فتعقّله سبحانه » إلى قوله « ترتّب المعلولات على عللها » . وبعد ذلك بايد دانسته شود كه علم حق بنابراين تحقيق كه صور زائده بر ذات اوست ومعلول وى متأخر است از ذات أو بر نحو تأخّر معلول از علّت . پس داخل در قوام ذات وى نباشد . وظاهر است كه تكثّر لوازم ومعلولات منافاتى با وحدت ذات حق ندارد ، خواه آن لوازم ومعلولات باعتبار صفتيّت متقرّر در ذات باشند ، يا مباين از وى . پس احتياج ذات واستكمال وى از غير لازم نيايد . واين است معنى كلام شيخ از قوله « فهي متأخّرة إلى آخر » . واعترض عليه الشّارح المحقّق بانّه لا شك في انّ القول بتقرّر لوازم الاوّل في ذاته قول بكون الشّيء الواحد فاعلا وقابلا معا . مقصود شارح محقّق از اين ايراد اين است كه هرگاه علم حق بأشياء بصور مرتسمة باشد وصور مرتسمة خارج از ذات وى ، وچون صفتند از براي أو بايد قائم بذات أو باشند ، ظاهر است كه معلول از براي غير ذات أو نتوانند بود ، زيرا كه احتياج به سوى غير در كمال از كمالات منافى با وجوب وجود است . پس لازم آيد كه ذات حق من جهة واحده هم فاعل آن صور باشد وهم قابل واين ممتنع است ، بجهة اينكه نسبت فعل به سوى فاعل بالوجوب است ، وبه سوى قابل بالامكان . وبعبارة أخرى معطى شيء فاقد شيء نتواند بود . بلكه واجد اوست وقابل شيء لا بدّ بايد فاقد باشد آن شيء را ووجدان وفقدان ممتنع الاجتماع است در ذات